دوستت دارم...  

درخواست حذف این مطلب
    عشق من... همه جا هستی در نوشته هایم در خیالم در دنیایم  تنها جایی که باید باشي و ندارمت کنارم است ... چنان تشنه ی بودن توام که شنیدن هر لحظه صدای توهم سیرابم نمیکند نمیتونم به واژه ای پناه ببرم برای این همه آشفتگی !! من مجنون قصه های شبونه ام … اونجا که یکی بود به یکی نبود میرسه … منو فریاد کن که خیلی دلتنگم... شب ها خوابم نمیبرد و به هیچ چیز فکر نمیکنم… جز تو و میدانم که خواب هستی و قبل از بسته شدن چشمهایت به همه چیز فکر کرده ای… جز “من”……!!! ه

ادامه مطلب  

باز این چه شورش است ؟!  

درخواست حذف این مطلب
چند وقت پیش شاهد یک بحث جالب حول محور "ضرورت ساخت ضریح و بارگاه" در یکی از گروه های تلگرامی بودم ، دو دیدگاه وجود داشت : موافق و مخالف !مخالفان معتقد بودند از هنرهایی نظیر قلمزنی ، کاشیکاری ، آینه کاری و ... برای خلق سازه هایی پر زرق و برق و باشکوه در راستای فریب مؤمنان استفاده می شود . نظر مخالف می گفت : از این شکوه و جبروت به منظور ایجاد حس حقارت در مؤمن بهره برداری سوء می شود ، تا بوسیله ی ترفندهای روانشناسانه با استحاله ی افراد بتوان به نو

ادامه مطلب  

دلتنگتم...  

درخواست حذف این مطلب
  گاهی بی صدا نگاهت میکنم … مرا ببخش برای این نگاه های پنهانی  شاید اگر بغضم فرو نشیندصدایت کنم  خیلی دلتنگت شده ام اما نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که"خیلی" خوانده شود! هنوز تکه ای از تو در من است که گاهی بدجور دلتنگت می شود … دلتنگ که باشي آدم دیگری میشوی … خشن تر ، عصبی تر ، کلافه تر ، تلخ تر و جالب تر اینکه با اطراف هم کاری نداری ! همه اش را نگه میداری و دقیقا سر همان !!! ی خالی میکنی که دلتنگش هستی … کاش سزای تنهایی مرگ بود آن وقت !!! ی از ترس جا

ادامه مطلب  

«پناه»؛ میبرم «به خدا»،  

درخواست حذف این مطلب
«پناه»؛ میبرم «به خدا»،از عـیبی که؛«امروز» در خود می بینم،و؛ «دیروز»؛ «دیگران را» به خاطر،«هـمان عیـب»؛ ملامت کرده ام.محتاط باشيم؛ در «سرزنش»؛ و «قضاوت !!! دیگران».وقتی؛نه از «دیروز او» خبر داریم؛ نه از «فردای خودمان». .................................................. پی نوشت: کفش کودک را دریا برد, کودک روی ساحل نوشت:دریای !!! ! آنطرف تر مردی که صید خوبی داشت, روی ماسه ها نوشت:دریای سخاوتمند! موجی آمد ونوشته ها را شست. دریا آرام گفت:از قضاوت دیگران نهراس,اگر می

ادامه مطلب  

آماده ای؟  

درخواست حذف این مطلب
یک روز گوشهایم را می گیرم و از شهر تو می روم می روم به دنیایی دور دور از خودم و آنچه بودم تا بهترینی بسازم لایق خویشتن   گفتم می مانم اما اگر عاشقانه هایت را دریغ کنی تا رفتن فاصله ای ندارم دل کندن را خوب آموختم   و گاهی چقدر دیر خبر می گیریم از حال هم گفتم دیر است دیر است شاید اندک نفسی از این زندگی خسته مانده باشد اما من کجا و تو کجا   بگذار تنهایی همدم لحظه های نابت باشد بازگشتم تلاشی دوچندان می خواهد  آماده ای؟   برای به دست آوردنم باید چندین

ادامه مطلب