شاهزاده می آیی  

درخواست حذف این مطلب
روزی از پسِ !!! روگشاده می آیی   آب و آینه در دست صاف و ساده می آیی   این همه تماشاچی منتظر به تو،  آ !!!   روی صحنه مثل یک شاهزاده می آیی   هرچه اهل دلْ یارت عشق هم جلودارت   با شکوهِ سلطانی بی اِفاده می آیی   چهره ات جوانانه سنّ و سالْ پیرانه   خاضعانه اُفتاده،  ایستاده می آیی   ای به عالمِ هستی که چُنانْ پدر هستی   کِی پدر به آغوشِ خانواده می آیی؟  

ادامه مطلب  

قصه آرش  

درخواست حذف این مطلب
 برف می بارد؛برف می بارد به روی خار و خاراسنگکوه‌ها خاموش،دره ها دلتنگ؛راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ  برنمی‌شد گر زبام کلبه‌ها دودی،یا که سوسوی چراغی گر پیامی‌مان نمی‌آورد،ردپاها گرنمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان، ما چه می‌کردیم در کولاک دل آشفته‌ی دمسرد؟آنک،آنک کلبه‌ای روشن،روی تپه‌، روبروی من درگشودند !!! ربانی‌ها نمودندمزود دانستم،که دور از این داستانِ خشم برف و سوز،در کنار شعله‌ی آتش،قصه می‌گوید برای بچه های خود عمو

ادامه مطلب